چیزی بده درویش را

ای نوش کرده نیش را بی‌خویش کن باخویش را

باخویش کن بی‌خویش را چیزی بده درویش را

تشریف ده عشاق را پر نور کن آفاق را

بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را

با روی همچون ماه خود با لطف مسکین خواه خود

ما را تو کن همراه خود چیزی بده درویش را

چون جلوه مه می‌کنی وز عشق آگه می‌کنی

با ما چه همره می‌کنی چیزی بده درویش را

درویش را چه بود نشان جان و زبان درفشان

نی دلق صد پاره کشان چیزی بده درویش را

هم آدم و آن دم تویی هم عیسی و مریم تویی

هم راز و هم محرم تویی چیزی بده درویش را

تلخ از تو شیرین می‌شود کفر از تو چون دین می‌شود

خار از تو نسرین می‌شود چیزی بده درویش را

جان من و جانان من کفر من و ایمان من

سلطان سلطانان من چیزی بده درویش را

ای تن پرست بوالحزن در تن مپیچ و جان مکن

منگر به تن بنگر به من چیزی بده درویش را

امروز ای شمع آن کنم بر نور تو جولان کنم

بر عشق جان افشان کنم چیزی بده درویش را

امروز گویم چون کنم یک باره دل را خون کنم

وین کار را یک سون کنم چیزی بده درویش را

تو عیب ما را کیستی تو مار یا ماهیستی

خود را بگو تو چیستی چیزی بده درویش را

جان را درافکن در عدم زیرا نشاید ای صنم

تو محتشم او محتشم چیزی بده درویش را

(مولوی)

از ماست که‌ بر ماست

این دود سیه فام که از بام وطن خاست

از ماست که‌ بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد ز چپ و راست

از ماست که‌ بر ماست

جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیم

با کس نسگالیم

از خویش بنالیم که جان سخن اینجاست

از ماست که‌ بر ماست

یک‌ تن چو موافق شد یک دشت سپاه‌ است

با تاج و کلاهست

ملکی چو نفاق آورد او یکه و تنها

از ماست که‌ بر ماست

ما کهنه چناریم که از باد ننالیم

بر خاک ببالیم

لیکن چه کنیم‌ ، آتش ما در شکم ماست

از ماست که‌ بر ماست

اسلام گر امروز چنین زار و ضعیف است

زین قوم شریفست

نه جرم ز عیسی نه تعدی ز کلیساست

از ماست که‌ بر ماست

ده سال به یک مدرسه گفتیم و شنفتیم

تا روز نخفتیم

و امروز بدیدیم که آن جمله معماست

از ماست که‌ بر ماست

گوییم که بیدار شدیم‌! این چه خیالست‌؟

بیداری ما چیست‌؟

بیداری طفلی است که محتاج به‌ لالاست

از ماست که‌ بر ماست

از شیمی و جغرافی و تاربخ‌ ، نفوریم

از فلسفه دوریم

وز قال وان قلت‌ ، بهر مدرسه غوغاست

از ماست که‌ بر ماست

گویند بهار از دل و جان عاشق غربیست

یا کافر حربی است

ما بحث نرانیم در آن نکته که پیداست

از ماست که‌ بر ماست

(ملک‌الشعرای بهار)

از ماست که بر ماست

 روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست

واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت

امروز همه روی زمین زير پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــيز

می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست

گر بر سر خاشاک يکی پشه بجنبد

جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منی کرد و ز تقدير نترسيد

بنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست

ناگـه ز کمينگاه يکی سخت کمانی

تيری ز قضا و قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عقاب آمـد آن تير جـگر دوز

وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی

وانگاه پر خويش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اينکه ز چوبست و ز آهن

اين تيزی و تندی و پريدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌ کرد و پر خويش بر او ديد

گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست

(ناصر خسرو)