شیخی را گفتند : ای شیخ عبا و عمامه ی خویش می فروشی؟

گفت : صیاد اگر دام خود بفروشد به چه صید کند...

*****

شخصی دعوای خدایی می‌کرد. او را پیش خلیفه بردند.

او را گفت: پارسال یکی اینجا دعوی پیغمبری می کرد، او را بکشتند.

گفت: نیک کرده‌اند، که او را من نفرستاده بودم.

*****

مردی دعوی خدایی کرد. شهریار وقت به حبسش فرمان داد.

مردی بر او بگذشت و گفت: آیا خدا در زندان باشد؟ گفت: خدا همه جا باشد

*****

رنجوری را سرکه هفت سال فرمودند. از دوستی بخواست.

گفت: من دارم اما نمی دهم. گفت: چرا؟

گفت: اگر من سرکه به کسی دادمی سال اول تمام شدی و به هفت سالگی نرسیدی.

 *****

 مردی زنی بگرفت به روز پنجم فرزندی بزاد. مرد به بازار رفت و لوح و دواتی بخرید

او را گفتند: این از بهر چه خریدی؟  گفت: طفلی را که پنج روزه زایند سه روزه مکتبی شود.

*****

واعظی بر سر منبر می گفت:

هرگاه بند ه ای مست میرد مست دفن شود و مست سر از گور بر آورد.

خراسانی در پای منبر بود گفت: به خدا آن شرابیست که یک شیشه آن به صد دینار می ارزد.

*****

کسی مردی را دید که بر خری کُندرو نشسته. گفتش: کجا می‌روی؟ گفت: به نماز جمعه.

گفت: ای نادان اینک سه شنبه باشد.

گفت: اگر این خر شنبه‌ام به مسجد رساند نیکبخت باشم!

*****

شخصی به مزاری رسید. گوری سخت دراز بدید. پرسید: این گور کیست؟

گفتند: از آن علمدار رسول است. گفت: مگر با علمش در گور کرده‌اند؟

*****

درویشی کفش در پا نماز می گزارد. دزدی طمع در کفش او بست.

گفت: با کفش نماز نباشد. درویش دریافت و گفت: اگر نماز نباشد گیوه باشد.